تبليغاتX
زير درخت بلوط


زير درخت بلوط


گلدان خالی روی طاقچه مادر بزرگ ،نظرم را به خود جلب کرده بود.

آیا این گلدان از اول همین گونه خالی بوده یا این که دست روزگار،سبزی

گلبرگهایش را به سیاهی خاک وسپیدی برف تبدیل کرده؟

یادم آمد چندی قبل این گلدان این گونه نبود،برگهایش سبزی صداقت

گلبرگهایش سرخی عشق و ساقه اش قطوری ایمان ،بویش طراوت

لبخند و زیباییش پاکی رویا را در خود داشت!

ای کاش این روزگار بی رحم حداقل از این اطلسی کوچک می گذشت !


نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 9:55 توسط پريسا| |

 

خدا مشتي خاك را برگرفت . مي خواست ليلي را بسازد .

از خود در او دميد . وليلي پيش از آنكه با خبر شود ، عاشق شد .

ساليانيست كه ليلي عشق مي ورزد . ليلي بايد عاشق باشد .

زيرا خدا در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد ، عاشق مي شود .

ليلي نام تمام دختران زمين است ، نام ديگر انسان .

خدا گفت :‌به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد .

آزمونتان تنها همين است :‌عشق . و هركه عاشق تر آمد ،

نزديك تر است . پس نزديك تر آييد ، نزديك تر .

عشق كمند من است . كمندي كه شما را پيش من مي اورد . كمندم را بگيريد .

و ليلي كمند خدا را گرفت .

خدا گفت : عشق ، فرصت گفت و گو است . گفت و گو با من .

با من گفت و گو كنيد .

و ليلي تمام كلمه هايش را به خدا داد . ليلي هم صحبت خدا شد .

خدا گفت :‌عشق ، همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند .

و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 17:20 توسط سارا| |


لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انارروی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.


نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:33 توسط پريسا| |

لیلی گفت :

امانتی ات زیاد داغ است . زیادی تند است .

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم .

لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت : مادری بهانه ی عشق است ، بهانه ی سوختن ، تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب .

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری ...

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون

پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ،

دریا تشنگی ست و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی ازین قشنگ تر داری ؟

لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد . خدا خندید...
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:14 توسط سارا| |


گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از

دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در

آن لحظات  شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات

بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی...

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به

نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج

می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از

جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی

نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف

بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم

کردی .

گفتم: پس چرا  صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:وقتی گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را

نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو

بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی .

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت...


نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:30 توسط پريسا| |

http://images.businessweek.com/ss/06/01/valentines/image/intro.jpg

 خدا گفت : زمین سردش است .

چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت : من .

خدا شعله ای به او داد .

لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت .

خدا لبخند زد .

لیلی هم .

خدا گفت : شعله را خرج کن .

زمینم را به آتش بکش .

لیلی خودش را به آتش کشید .

خدا سوختنش را تماشا می کرد .

لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .

لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود..

.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:50 توسط سارا| |

 

شیشه ی صبرم که لبریز می شود

به انتظار شب می نشینم و در سکوتی پر تلاطم

 سفره ی پر درد دلم را برایش می گشایم

از روزهای پر حسرتم برایش می گریم

اسرار نا گفته ی من در قلب شب نهفته است

و من به قرص بودن دهانش مطمئنم

نیمه های شب که خواب از چشمانم فرار می کند

گاه با ستاره ها هم بازی می شوم

چه سر خوشند ستاره ها ، کارشان چشمک زدن است

به روی هر آن چه که می بینند ، خوب یا  بد

شاید ستاره ها خوشبخت ترینند !!!

روز بر می آید و من باز هم سر گردان و دلتنگم

زندگی ام این چنین است

شب هایم بارانی است اما روز هایم می گذرند...!!!


نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:30 توسط پريسا| |

 

قدم می گذارم در جاده ای بی انتها

پر از فراز و نشیب ، پر از پستی و بلندی

پر از هست و نیست ، پر از بود و نبود

و پر از تنهایی...

تنگ تنهایی من لبریز است !!!

شانه هایم پر درد

کوله بارم سنگین

می نشینم به کناری لب جوی

که در آن گذر زندگی ام معلوم است

نگاهم به انتهای جاده است که پر از سکوت

مرا به سمت خود فریاد می زند

تن من رنجور است

دست هایم طالب همسفری است که بگیرد آن را

و ببخشد گرما...

مقصدی نیست مرا با تن پر تنهایی

من پی همسفرم...!!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:0 توسط سارا| |

 

چند روزی ست احساس های عجیبی دارم

نجوای ماه را با آسمان می شنوم !

می دانم ترس قناری از چیست

می فهمم درخت را در زیر آفتاب تابستان ، 

می شناسم تمام رهگذران غریبه ی کوچه ها را

ذرات هستی با من آمیخته اند من نا گفته های همه را می دانم

این تحول از چیست ؟؟؟

باید آغاز کنم کندوکاو را در لایه های پیچ در پیچ احساسم

و بگردم زوایای مبهم ذهنم را...

گویا سلول های احساسم شاد ترند

و ذهنم دیگر پر نیست از نقطه های سیاه

این بار بعضی شان خاکستری اند

و شاید هم سفید !!!

حجم قلبم  بیشتر از قبل است

نبض من مثل سابق نیست

از درون می جوشم

فاش می گویم حدیث مهر خود را با شما امشب

می زنم فریاد تا بگویم آی آدم ها

من پر از احساسم ...!!!

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 5:0 توسط پريسا| |

خیره می شوم به چشمانم در مقابل آیینه ی قدی اتاق

چین و شکن های صورتم هر روز زیادتر می شوند

وچشمانم بی فروغ تر...

این آیینه روزی نمایشگر شکوه و زیبایی ام بود

در روزگارانی که تو بودی

 و دستان نرمت گیسوان پریشانم رانوازش می کرد

 وحس لطیف بودنت بر تنم جاری می شد

آن زمان که اتاقم کلبه ی خوشبختی ام بود

و آینه محرم اسرارم

 و پنجره دریچه ای بود به روی زندگی

صدای گنجشکان و زمزمه ی باران موسیقی ناب آن روزها بود

و رفتی...!!!

دیوارهای اتاق مرا محبوس کردند

پرندگان مهاجرت نمودند و دیگر زمین سیراب نشد

من ماندم و آیینه که او هم حال خوشی ندارد

شاید سر خوشی اش در آن روزها از دیدن تو بود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:0 توسط سارا| |


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس